زیر باران چشم های من تماشایی تر است

آخرین دیدار، زیر چتر پنهان می شوی
روزگاری شوق در باران دویدن داشتی

زیر باران چشم های من تماشایی تر است
اشک هایم را همیشه شوق دیدن داشتی

میوه ی ممنوعه ی عشقی که در دل داشتم
مثل حوای فراری قصد چیدن داشتی

نه ... حقیقت، تلخ مثل واقعیت ها نبود
حرف در دل مانده را بیم شنیدن داشتی

«دوستت دارم» حقیقت در همین یک جمله است...
گرچه اصراری مداوم بر ندیدن داشتی

من، تمام عمر باران می شوم، شاید که تو
روزگاری شوق در باران دویدن داشتی ...

 

گاهی که دلتنگ کسی هستی که رفته

گاهی که دلتنگ کسی هستی که رفته ...
بین همه لنگ کسی هستی که رفته ...

وقتی که درگیری فقط با خاطراتش ...
مغلوبِ در جنگ کسی هستی که رفته

نقاشی ات را می کشد آیینه ، اما
تصویر بیرنگ کسی هستی که رفته

شاید شبیه شیشه های سنگ خورده
زخمی تر ، از سنگ کسی هستی که رفته

هر شب فقط سرگرم یک چیزی شبیه
تکرار آهنگ کسی هستی که رفته

بيهوده دنبال خودت می گردی امشب
آخر تو در چنگ کسی هستی که رفته

دیگر شراب این غزل هم ته کشیده
تا آخرش منگ کسی هستی که رفته

تا که تکرار کنم «ساعت تنهایی» را

تا که تکرار کنم «ساعت تنهایی» را
در خودم  «ساخته ام» عادت تنهایی را

باید از شهر از این همهمه بیزار شوم
چه کسی داشته «این حالت» تنهایی را؟

مثل من ، مردم این شهر ، کجا داشته اند ...
تاب بی خواب شدن ، طاقت تنهایی را ؟

همدمی نیست به جز آینه در این خانه
که نشان داد به من غایت تنهایی را

مثل من هست ! ولی مثل من اما هرگز
خم نکرده است کسی قامت تنهایی را
 
خیره ام
باز
به این
عقربه ها ،
می خواهم ...
تا که تکرار کنم «ساعت تنهایی» را ...

من سنگ شدم آینه ، غیرت کن و بشکن

با «روح» و «تنم» رد شده ام از «عدم» ، از «تو»
تا «پر شوم از پوچی» و «خالی شوم از تو»

با سایه خود همسفری رو به غروبم
اینگونه گریزان ز «خود» و لاجرم از تو

ای آینه هر جا که پر از «من» شده بودی
پر می شده از کینه همانجا دلم از تو

هم چشم تو را بستم و هم چشم خودم را
اینگونه به تصویر خودم می رسم از تو

من سنگ شدم آینه ، غیرت کن و بشکن
من رد شدم از مرز خود ، این یک قدم از تو

ای آینه بشکن قفس خالی تن را ...
«پایان غم انگیز» ... نه ... «پایان غم» از تو

یک پارادوکسیکال سورئالیسم = باز هم شعر تلخ !

به جای خانه عکس مات زندان را کشیدم
نبودی
             «جای خورشیدش»
                                           زمستان را کشیدم

نه مرداد تنت بود و نه مهر چشم هایت
و در آخر هوای سرد تهران را کشیدم

سکوتم را کنار بغض سنگینم نشاندم
نشستم
               یک
                    دل
                         سیر
                                از تو
                                       باران را
کشیدم

به جای پرسه های با تو زیر چتر باران
تمام شب ، خیابان را
                               « خــــیــــابــــــان » را ... کشیدم

خودم  را  پشت  میـز  کافه اما  بی ...  تو  دیدم
« دو » فنجان را - طبیعت های  بی ... جان  را - کشیدم

نمی دانی چه در فنجان تلخ قهوه خواندم
که بعد از آن فقط «تزویر» فنجان را کشیدم

نبودی گریه آمد ... گریه آمد تا ببارد
شکستم در خودم یکباره : طوفان را کشیدم

من و باران ، خیابان های بی پایان نبودی
نبودی جای آغوشت ... زمستان را کشیدم ...

 

خاکبازی های خالی از خیانت ها/مرتضی امیری اسفندقه

ای خردسالی های من! آزاد برگردید
رفتید مثل برق ، مثل باد برگردید

انگار بین ما نبوده نسبتی هرگز
بردید ، بی رحمانه ام از یاد برگردید

دور از شما دنیا ندامتگاه تنهاییست
«فریاد ای فریاد ای فریاد» برگردید

«ای کوچه های گیج از عطر اقاقی ها»
ای کوچه ها! ای کوچه های شاد برگردید

ای لحظه های هر چه پیش آید خوش آید آی ...
از لحظه های هر چه بادا باد برگردید

طی شد بهار زندگی ، داوود پاییزی
«در خانه زیر پنجره گل داد» برگردید

سقف و ستون خانه لرزید و ترک برداشت
گلدان عمر از طاقچه افتاد برگردید

ای خاکبازی های خالی از خیانت ها
ای خردسالی های من آزاد برگردید

مرتضی امیری اسفندقه - نماشم

از خانه بیرون می زنم اما كجا امشب/محمدعلی بهمنی

از خانه بیرون می زنم اما كجا امشب
شاید تو می خواهی مرا در كوچه ها امشب

پشت ستون سایه ها روی درخت شب
می جویم اما نسیتی در هیچ جا امشب

می دانم اری نیستی اما نمی دانم
بیهوده می گردم بدنبالت  چرا امشب ؟

هر شب تو را بی جستجو می یافتم اما
نگذاشت بی خوابی بدست آرم تو را امشب

ها ... سایه ای دیدم شبیهت نیست اما حیف
ایكاش می دیدم به چشمانم خطا امشب

هر شب صدای پای تو می آمد از هر چیز
حتی ز برگی هم نمی آید صدا امشب

امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه
بشكن قرق را ماه من بیرون بیا امشب

گشتم تمام كوچه ها را ، یك نفس هم نیست
شاید كه بخشیدند دنیا را به ما امشب

طاقت نمی آرم ، تو كه می دانی از دیشب
باید چه رنجی برده باشم « بی تو » تا امشب

ای ماجرای شعر و شبهای جنون من
آخر چگونه سركنم بی ماجرا امشب

محمدعلی بهمنی

شعر تلخ

این غزل تلخ شراب است ؟
- نیست !
تلخی « زهر » است : کسی مست نیست !

شور و شر مستی و مستانگی ؟!
در غزل من ؟! ... نه ! از این دست نیست !

*در غزل خسته ی من جز سراب :
( جام شرابی که اگر هست ؛ نیست ... )

هیچ ... فقط منظره ای درهم و
آخر این « منظره » بن بست نیست

          ***

چشم من اینبار چه سنگین شده !
این غزل « این زهر » شراب است ! نیست ؟



* : یک توضیح خیلی خیلی کوتاه : این بیت و بیت بعدی موقوف المعانی هستند . عبارت داخل پرانتز هم جمله ی معترضه است یعنی بودن یا نبودن آن در معنای کلی جمله تفاوتی ایجاد نکرده و تنها برای اضافه کردن توضیحات بیشتر و ... به جمله اضافه می شود ( مثلاً عبارت « علیه السلام » جلوی اسم بزرگان هم از این نوع است ) و معنای آن هم چنین است : جام شرابی که در این سراب «است» در واقعیت وجود ندارد و نیست .

 و در کل مفهموم این دو بیت به این صورت در می آید :

در غزل خسته ی من جز سراب : هیچ [نیست] ... [=بلکه] فقط منظره ای درهم [است] و آخر این منظره [هم] بن بست نیست .

عبارت های داخل کلوشه به قرینه ی معنوی حذف شده اند .

** : در ضمن سه نقطه و علامت تعجب و گیومه دوس دارم 


تو سر فریب - آری! - تو سر فریب داری / فاضل نظری

تو سراب موج گندم ، تو شراب سیب داری
تو سر فریب - آری! - تو سر فریب داری

لب بی وفای او کی به تو شهد می چشاند
چه توقعی است آخر که از این طبیب داری

شب دل بریدن ماست چه اتفاق خوبی
چمدان ببند بی من سفری غریب داری

پس از این مگو خیانت به حکایت یهودا
که مسیح نیست آن کس که تو بر صلیب داری

چه شکایتی است از من که چرا به غم دچارم
تو که از سروده های دل من نصیب داری

فاضل نظری - ضد

من نیز برای خود اینگونه ضرر دارم

«چندیست به چشمانت بی پرده نظر دارم»
از چشم تو آیینه احساس خطر دارم

لبخند به لب دارم هر وقت پر از دردم
من نیز برای خود اینگونه ضرر دارم

درد و غم و دلتنگی ، بی تابی و بی خوابی
از دست خودم هر شب خونی به جگر دارم !

با بغض شکیبایی ، با ناله هم آوایی
تدبیر به غیر از این هر چند مگر دارم ؟

هر چند پر از ناله صد شکر که با آهی
بر صورت آیینه هر روز اثر دارم

تکرار در آیینه مشروط به «بودن» شد
هر چند در این بودن اما و اگر دارم